با نگاهی تازه پا در راه بگذاریم
انتشار:  1 سال قبل

با نگاهی تازه پا در راه بگذاریم

سفر، قبل از آن‌که هرچیزِ دیگری باشد، بیرون آمدن از نقطه امن و مناطق آشناست. آغاز یک جستجو، وقتی که ناآشنایی مکانِ تازه، به‌قدرِ کافی تصوراتِ پیشین و معادلات پیش‌فرض ما را زیر سوال بُرده، و ذهن آماده است تا چارچوب‌های اندیشه‌اش را دوباره بنا کند، یا حتی چارچوب‌ها را ناموجود فرض کند و خارج از آن‌ها شروع کند به اندیشیدن. سفرِ اربعین هم، از این نظر، شبیه باقی سفرهاست. از شهرِ خودت خارج می‌شوی، حدود شهرت را می‌بینی که ترک می‌شود، و بعد حتی از مرزهای هویتی‌ات فراتر می‌روی، واردِ فضا-زمانِ دیگری می‌شوی که مناسباتِ خودش را دارد، و مردمانِ تازه‌ای می‌بینی که زیستنشان شبیه تو نیست؛ اما مسئله مشترکی شما را آن‌جا گرد آورده.

 

 

خروج از محدوده امنِ فکری، که همراهِ روبروشدن با جمعیتی‎ست که با تصوراتِ معمولِ ما از جمعیت متفاوت است، همه‌چیز را برای ما تغییر می‌دهد. شاید کمی اضطراب به ما القاء کند، یا حتی می‌شود مطمئن بود که بالاخره دچار اضطراب می‌شوی، چراکه نه‌تنها از تنهایی‌ات در اتاق تاریکِ خانه، بلکه از خیابانت، و از شهرت، و از هرچیزِ آشنای دیگری کیلومترها فاصله داری، و این وقتی شدت می‌گیرد که در این سفر تنها باشی، یا لاأقل شانه‌به‌شانه دوستی قدم نزنی.

اما چیزهایی وجود دارد که این سفر را از دیگرسفرها متمایز می‌کند. شاید مشهودترینش پیاده‌بودن باشد. انسانِ آفریننده هواپیما، انسانِ مخترع ریل‌های قطار و اتومبیل‌های سرعتی و قدرتی، انتخاب کرده با پای پیاده به سمتِ مقصدی برود حال‌آنکه همچنان در بدنِ انسانی خودش باقی مانده و این یعنی بالاخره پایش تاول خواهد زد، بالاخره سنگینی کوله‌پشتی کمرش را به درد خواهد آورد، و البته که راه‌های بسیار ساده‌تری برای این حرکت وجود داشته، اما او خواسته که پیاده برود. در این مرحله، حتی اگر کسی همراهی‌ات کند، باز هم تنهایی، آنطور که باید باشی تا هدفِ این «رفتن» را دریابی. انسانِ قرن بیست‌ویکم، مسیری طولانی را طی می‌کند درحالیکه در احاطه هیچ آهن‌پاره‌ای نیست، برعکسِ وقتی که در شهر پشتِ فرمانِ ماشین‌ات نشسته‌ای و روزانه هزار ماشینِ دیگر را می‌بینی که باید از آن‌ها سبقت بگیری، فاصله‌ مجاز با آن‌ها را رهایت کنی، کنارشان خیابان‌ها را طی کنی، و این روند آنقدر تکرار می‌شود که گاهی فراموش می‌کنی پشتِ فرمانِ هرکدام از آن‌ها آدمی نشسته، چون این حجم ماشین است که دیده می‌شود، چون برای ماشین باید بوق زد تا متوجهِ تو شود، باید با نوربالا و نورپایین به آینه‌های ماشینِ دیگری علامت داد، نمی‌شود با نگاه، با چشم، چیزی به یک اتوموبیل منتقل کرد، می‌خواهد خشم باشد یا محبت، سلام باشد یا خداحافظی؛ اما پیاده‌روی اربعین، تن‌ها را کنار هم قرار می‌دهد. تن‌هایی یک‌شکل، که با کیفیاتِ بدنِ ضعیف یک انسان، با کمی تفاوت، از نور آفتاب فراری است، از طی مسیری طولانی آزار می‌بیند، و با سرعتی محدود حرکت می‌کند. تن‌های نحیفی که صبرشان بالاخره، تفاوتی نمی‌کند با آبله سوم یا دهم، اما سر می‌آید، و همچنان راه را ادامه می‌دهند، چراکه وقتی تصمیم گرفتی پا به ساحتِ این جمعیت بگذاری، راه گریزی از مغناطیسِ آن نیست. تفاوتِ بعدی چشم‌هاست. همگی همراهانی هستید به سمتِ یک مقصد، محبتی در قلب‌های شما نسبت به یک نفر هست که بر غریبگی بین شما غلبه می‌کند. چشم‌ها مهربان‌اند، چشم‌هایی به آن مهربانی، جای دیگری نخواهی دید. چراکه تو دیگر فردی غریبه نیستی که علایق و منافع و آرزوهایت از دیگران به‌تمامی جدایت می‌کند، بلکه مسافری. مسافری به سمتِ یک مقصد مشترک. مقصدِ مشترکی بسیار قدرتمندتر از بهره‌مندی از زیبایی طبیعت، بسیار قدرتمندتر از انگیزه هر جستجویی. شما در آن راه با دیگران «یک»نفرید. از هم، به هم، با هم. خط‌کشی‌ها معنای خود را از دست می‌دهند، فرد معنای خودش را از دست می‌دهد، شما همگی اجزاء یک کل‌اید، همین است که شاید، بر خلافِ آنچه در شهر خود بوده‌اید، دیگری را به خودتان ترجیح دهید، چراکه او اصلا دیگری نیست. همین است که می‌بینی لباسِ عربی آن پیرمرد، زبانش، و حالات و نحوه دست تکان دادن و چهره آفتاب‌سوخته‌اش، ارتباطی به تو ندارد اما تو را در خانه‌اش پناه می‌دهد، خوراکت را فراهم می‌کند و به خاطرِ تو خانواده‌اش را به سختی می‌اندازد. همین است که سوالِ اولت از آدم‌ها، اگر بخواهی باب آشنایی را باز کنی، معمولا درباره ملتشان، یا رشته‌ای که در آن تحصیل می‌کنند نیست، معمولا می‌خواهی بدانی او را چه چیزی به اینجا کشانده، می‌خواهی برای بیشتر یکی‌شدن از انگیزه‌های او باخبر باشی، می‌خواهی برای اینکه بیشتر در این جمعیت عظیم فردیت‌ات را از دست بدهی، بیشتر بدانی حس کسی که چند عمود است جلوتر از تو قدم برمی‌دارد، چیست.

 

 

چیزهایی هستند که تو را کمک می‌کنند بیشتر بدانی کجا هستی و چه می‌کنی و چرا. حتما قبل از آمدن درون خودت مروری بر فلسفه اربعین داشته‌ای. ترکِ خودت به مقصدِ ولی. شاید حتی سعی کرده باشی چند قدم به جای جابر برداری. نگاه گذرایی به تاریخچه اربعین نشان می‌دهد جابربن‌عبدالله انصاری اولین زائر اربعین بوده. شاید سعی کرده باشی بدانی چرا تنها، و فقط با همراهی شاگردش، به سمتِ حسین (ع) رفته، و از آن مسیرِ تنها، با غروب‌های غمگین و خاطراتِ یک قلب دردمند، تا تویی که امروز در محاصره لشکری از دوست‌دارانِ حسین (ع) به سمتِ کربلا می‌روی، چه مسیری طی شده. دانستنش ممکن است یاری‌ات کند بهتر جزئی از جریان شوی؛ روانه به سوی محبتی ابدی. دردمند اما شجاع. مظلوم اما غرامت‌خواه.

مهم‌ترین مسئله اما، ورای آشنایی‌زدایی فضا، حال‌وهوای موکب‌ها، پسربچه‌هایی با سینی‌های بزرگ چای و خرما که منتظرِ لب‌های خشکت ایستاده‌اند، مهم‌تر از زنانِ سرتاسر سیاه‌پوش و مردان دشداشه‌پوش عراقی، چیزی‌ست که از این حرکت درون تو به‌وجود می‌آید. از شهرِ امنت بیرون آمده‌ای و حالا اینجایی، باید از محدوده امنِ درونت هم دست بکشی. چیزهایی را تسلیم کنی، عاداتی را از یاد ببری، و قلبت را متوجه کنی بناست چیزهای مهمی را به‌شکلی فشره و پی‌درپی دریافت کند. اربعین مسیرِ درازی‌ست برای اندیشیدن لاینقطع. به خودت، نسبتِ خودت با دنیا، و نسبتِ کسی که به سمتش می‌روی، با دنیا و خدای خودش. اربعینِ حسینی، همان فرصتِ خروج از محدوده‌های امنِ ذهنی، علیه دنیای عادات؛ به نیابت از اصحابِ عاشورا که علیه پس‌زمینه خروج کردند.

امسال، شنبه ۲۷ام مهرِ سال ۱۳۹۸ شمسی، و ۲۰ام صفر سال ۱۴۴۱ قمری، اربعین است. گوشت را زمین بگذاری این روزها حتما صدای جمع‌شدن ذره‌ذره قطراتِ بارانِ اربعین را خواهی شنید. سفر به سلامت، اگر تو هم راهی دریایی.

0 دیدگاه

در بحث پیرامون این پست شرکت کنید